نوشته شده در 31 تیر 93
از یک بعد از ظهر حدودا چند هفته پیش شروع شد دور هم نشسته بودیم و تلویزیون تماشا میکردیم که یکی از کانالها فیلم مومیایی3 ساخته محمدرضا هنرمند رو پخش میکرد فیلم کلا معنی و مفهوم خاصی نداره طنز کلامی جالبی داره که ما هم برای تجدید خاطره میدیدیم یه مومیایی الکی هم توی فیلم بود که اصلا فکر نمیکردم باران رو بترسونه ولی اون شب باران توی اتاقش اصلا حاضر نبود بخوابه رفته بود زیر لحاف و همش میگفت بابا بیاد حتی با وجود منم آروم نمیشد خودشو گوله کرده بود و از زیر لحاف در نمیومد تا اینکه پدرش اومد و باران از زیر لحاف اومد بیرون وقتی هم که ازش پرسیدم میگفت بابا قوییه بخاطر همین دیگه نمی ترسم وقتی بابا باشه اون شب همه رفتیم تو هال دشک پهن کردیم و با هم خوابیدیم تا باران نترسه .خلاصه چند روزی گذشت و باران به قول خودش ترس رو گذاشت کنار البته نه کاملا ولی بهتر شد تا اینکه از یه بازی تو گوشی باباش که بازی دندون پزشکی بود و اصلا ترس نداشت ترسید بطوریکه تا یه ربع خیلی آروم و مظلوم یه گوشه نشسته بود تا من فهمیدم مشکلش چیه خلاصه دوبار همه باهم در اطراف باران توی هال خوابیدیم با چراغ خواب روشن تا امروز هر روز از یه چیز میترسه اصلا خودش تصور میکنه و شاخ و برگ میده به تصوراتش ، خیلی اذیت میشه پریشب نصف شب اومد تو اتاق ما خوابید حتی وجود مادرم تو اتاقش راضیش نمیکنه دیروز برام تعریف میکرد که آنا (مادرم) خوابیده بود من بیدار بودم و دعا میکردم شلمان (چراغ خوابش) خاموش نشه وقتی اینو برام تعریف کرد دلم طاقت نیورد دیشب خودم پیشش خوابیدم . چشمش عفونت کرده بود بردمش دکتر که دکتر حالتهاشو دیدن گفتن اثرات زیاد شدن صفرا تو بدنشه تو اینترنت سرچ کردم دیدم یکی دیگه از اثرات زیاد شدن صفرا کابوسهای شبانه است . چند روزه براش پیش مشاور نوبت گرفتم فردا نوبتمون میشه لطفا برام دعا کنین
پی نوشت : همونطور که از عنوان مشخصه این مطلب در 31 تیرماه نوشته شده که بصورت چکنویس مونده بود فردای اونروز یکم نوبت پیش مشاور داشتیم که بهمون خبر فوت پدر شوهرم رو دادن و ما راهی شدیم



نوشته شده در 31 تیر 93
